از دور ديدنش. دلم هوري ريخت. داشتم از خوشحالي بال در مياوردم ولي حيف.
خودش و زد به اون راه. داشت مثلا با موبايلش بازي ميكرد و من و نديد.
يه چند قدم اونورتر كه رفت رو به دوستم كه كنار من ايستاده بود كرد و بهش سلام كرد. من همونجوري رو به يه نقطه ي رو به روم خيره شده بودم و مثلا هيچ اهميت ندادم. دلم ميخواست اون لحظه با صداي بلند گريه كنم.
يعني اينقدر از من متنفري؟
حالم ازت بهم ميخوره لعنتي!!!!
23/8/18 2:13PM
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی