خرید بک لینک

درباره سایت

دفتر مشق

آخرین مطالب

امکانات وب

ميدونستم يه چيزي رو توي زندگيم كم داشتم . ميدونستم اون چيز چي بود ولي لج كرده بود كه نميخواستم باهاش آشتي كنم . ميخواستم قهر بمونم تا قيامت . قهر بمونم واسه ي اون همه سياهي كه توي زندگيم جريان داشت . از رنگي كه براي زندگيم انتخاب كرده بودم متنفر بودم و ميخواستم اينطوري نفرتم و بهشون نشون بدم.

وقتي بعد از ده سال دوباره ايستادم و نماز خوندم احساس راحتي كردم . ديگه مثل روزاي قبل گريه نمي تونستم بكنم . انگار اينكه يكي تو زندگيم قدم زده باشه كه من و از همه چيزايي كه واسشون حسرت ميكشيدم بي نياز كنه . زيبايي رفاقت و وقتي فهميدم كه خدا سنگاي جلوي پام و يكي پشت سره ديگي ورداشت و نذاشت ديگه زمين بخورم !

توي اين همه مدت خدا باهم قهر بود . از خودم شرمم ميگيره . توي اين ده سال با كي داشتم لج ميكردم ؟ با تنها مونس تنهايم ؟ ؟ با بهترين دوست ِ زندگيم ؟ ؟ ؟

خدايا واسه ي همه ي چيزايي كه دادي و ندادي سپاسگذارم ! ! !

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:49

صفحه بندی