وقتي بعد از ده سال دوباره ايستادم و نماز خوندم احساس راحتي كردم . ديگه مثل روزاي قبل گريه نمي تونستم بكنم . انگار اينكه يكي تو زندگيم قدم زده باشه كه من و از همه چيزايي كه واسشون حسرت ميكشيدم بي نياز كنه . زيبايي رفاقت و وقتي فهميدم كه خدا سنگاي جلوي پام و يكي پشت سره ديگي ورداشت و نذاشت ديگه زمين بخورم !
توي اين همه مدت خدا باهم قهر بود . از خودم شرمم ميگيره . توي اين ده سال با كي داشتم لج ميكردم ؟ با تنها مونس تنهايم ؟ ؟ با بهترين دوست ِ زندگيم ؟ ؟ ؟
خدايا واسه ي همه ي چيزايي كه دادي و ندادي سپاسگذارم ! ! !
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی